تبليغاتX
اعتراف. همین!!!
انگار که فقط همین بوده هدف زندگی من... لبخند تو.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:49 توسط B |


خودمم احتمالا نمیدونم که چه حسی دارم نسبت به ای نوع جمله ها. الان توضیح میدم که چه نوع جمله هایی ولی پیشا پیش متاسفم که نمیتونم مثالی بزنم.

این جمله هایی که یه دفعه میبرن آدمو به یه جایی تو فکرت یا شاید تو خاطراتت که فرار کردی برای مدتها ازش و فکر کردن بهش نه تنها به جایی نمیرسونه آدمو بلکه کلی وقتتو هم میگیره.

بعد میخوای یه دفعه یه واکنش تند نشون بدی و اینقدر به این واکنش فکر میکنی و میخوای که غلظت تند بودنشو زیاد کنی که یه دفعه یادت میره که اصلا واسه چی اینقدر عصبانی شدی. بعد فکر میکنی به جمله و غرق میشی تو فکرش یا لذتش یا لذت فکر کردن بهش. شاید چون اینبار دیگه فکر کردن بهش یه چیزه تموم نشدنی نیست. 

بعد  دیگه جمله هه میشه یه حسه خوب یا یه خاطره ی خوب!

همین!! D:

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:41 توسط B |


ای خاطره ات پونز  ٬نوک تیز ته کفشم...

 چسب زخم میخواهم و باند و بخیه شاید تا عفونت نکند این زخم دلتنگیت و این خراش نبودنت.

پنی سیلین هم لازم شده برای گلو درد این همه بغض بلعیده شده.


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:37 توسط B |


حسه بدیه وقتی حس میکنی که نمیتونی موثر باشی. وقتی میبینی یکی ناراحته و هیچ کاری از دستت بر نمیاد یا هیچ حرفی نیست که بزنی که حالش بهتر بشه. از اونجایی که این حالت تو یکی دو هفته ی اخیر خییییلی پیش اومده واسم. و فک کنم که کم کم به این نتیجه میرسم که مفید تره که به جای اینکه فک کنی چی بگی که بهتر شه فک کنی که اگه خودت بودی جاش چی دوست داشتی بشنوی. شاید اینجوری بهتر باشه.

به هر حال واقعا هر نصیحتی رو در این زمینه با کمال میل میپذریم . چون داره به شدت آزار دهنده میشه ااین ناتوانی.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:35 توسط B |


یه پست نوشتم وسطش بلاگفام بسته شد یهو!!! ناراحت شدم...:(



+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:27 توسط B |


شاید حالم بهتر می بود اگه هر چند وفت یه بار این دیالوگ تکرار نمیشد که: تو بپرسی ٬٬چطوری؟ ٬٬ و من با خنده جواب بدم که خوبم و همه چی خوبه و چرا نباشه؟ و حالت رو بپرسم و با بغضی که سعی میکنی نشنومش و با خنده ی زورکی بگی منم خوبم.

شاید بهتر بود حالم اگه اینقدر حالت بد نبود هر چند وقتی یه بار. حالٍ همه اگه بد نمیشد هر چند وقت یه بار.

اگه همه چی ساده تر بود...

به نظرم که اگه اطمینانی بود به بهتر بودنٍ فردا٫ شبا راحتتر میخوابیدیم.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:5 توسط B |


واااای! واقعا شرمسارم که اینهمه وقت نبودم!

اما واقعا همه ی سعی ام رو میکنم که زود زود آَ‌ب کنم دیگه!

اینقدر هیچی ننوشتم که دیگه نوشتن یادم رفته!!!

از اوضاعِ مدرسه ناراضیم! از قبل از اینکه شروع بشه امسال واقعا امیدوار بودم اینجوری که الان شده نشه. آدما عوض شدن به نظرم. فقط دنبال جلو زدن از همدیگه ایم. کی بیشتر میخونه... کی بهتر میزنه... کی هر چی!

واقعا میخوام بدونم اونایی که میگفتن بیش سال خوبیه رو چه حسابی آخه واقعا!!؟

اما خوب ما هنوز از هر چیزی بهونه واسه خندیدن میسازیم. 

در کل به طور بنیادین همه چی ناجووره!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:58 توسط B |



+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:51 توسط B |


وبلاگم 1 ساله شد و من وقت نکردم بیام آپ کنم!! :)

خب همین دیگه! اومدم بگم 1 سااااااال زحمت گشیدم، بیل زدم، عرق ریختم و اینا!!! : دی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:30 توسط B |


وجود جاذبه ی زمین نقض میشه وقتی تو فکر میرم و پرواااااز میکنم تو خیال و فکر و رویا و نه تنها این"جاذبه"، که هیچ حرفی، یا حتی هیچ درس و تستی نیست که بتونه منو بِکشه پایین!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 18:58 توسط B |